|
طـــــــــــوطیــــــــــــــا :::دل کندن اگر حادثه ای آسان بود فرهاد به جای بیستون دل میکند:::
|
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 17:56 ] [ شـــــــــاهـــــــــــرخ ]
سلام به تمامی دوستان و عزیزانی که توی این 1 سال حضور ما رو تحمل کردن!!اگه توی این مدت حرفی زدم که به کسی برخورده یا باعث ناراحتی کسی شدم به بزرگواری خودتون ببخشید!!من یه چند ماهی خدمتتون نیستم و مطلب جدید نمیذارم؛؛اگه توی این مدت نت اومدم که حتما بهتون سر میزنم و اگه که نیومدم دیگه باید ببخشید و از دستم ناراحت نباشید...! یـــاحـــــــق
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 15:41 ] [ شـــــــــاهـــــــــــرخ ]
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 14:57 ] [ شـــــــــاهـــــــــــرخ ]
مادرم کاشکی میشد بهت بگم چقدرصدات و دوست دارم لالایی هات و دوست دارم بغض صدات و دوست دارم ![]()
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 14:41 ] [ شـــــــــاهـــــــــــرخ ]
خدایا بالاتر از بهشت چه داری؟! برای زیر پای مادرم میخواهم...!
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 1:9 ] [ شـــــــــاهـــــــــــرخ ]
یکی از دوستام تعریف میکرد: زنگ زدم به دوست دخترم, تا تلفن رو برداشت قطع کردم, اومدم جلو آینه باز کل حرفایی که آماده کرده بودم رو یه بار به خودم گفتم , اومدم تکرار گوشیو زدم , تا ورداشت گفتم: ببین عزیزم , من امشب مامان بابام میرن مسافرت, یا شب میای اینجا , یا دیگه نه زنگ میزنی نه اس ام اس میدی و کات..... عادت م...... و این حرفام حالیم نمیشه , منتظرم , خدافظ... یهو دیدم بابام از اونور خط میگه: قط نکن شازده, اول از مامانت بپرس الان زنگ زده بود گفت تاید بگیرم, پودر ماشینی بگیرم یا دستی..؟ بعدم برو ساکتو جم کن , توام با ما میای.. در ضمن خاک تو سرت کنن...!
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 16:48 ] [ شـــــــــاهـــــــــــرخ ]
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 16:37 ] [ شـــــــــاهـــــــــــرخ ]
[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 23:31 ] [ شـــــــــاهـــــــــــرخ ]
به نام آفریدگاراشرف مخلوقات.اوکه هـمیشه درکنارماست ومانمی بینیمش.دوستی که عاشقانه دوستمان داردآنقدرکه ازدرکـ ماخارج است.دلسوزی که هـرگزتنهایمان نگذاشته وماآنقدرفراموشش کرده ایم که احساس تنهایی می کنیم. کاش لحظات باارزشی راکه به ماسپرده ارزان ازکف ندهیم وبدانیم که مااشرف مخلوقاتیم. درپیچ وخم لحظه هایم دانستم خودم تنهانیستم که احساس تنهایی می کنم.بیایـیدهـمه باهم باشـیم ودست به سوی آســمان ببـریم وازاوبـخـواهـیم کـه تـنهایـمان نگـذارد. بیایـیداگردسـت دوســتی به هـم می دهـیم بـه خاطراوباشـدتادوسـتیـهایمان راشـیرین وپایدارکـند.بیایـیددوسـتان اورادوسـت بداریم وبادشـمنانـش سـازگاری نـکنیم. بهترین دوستش امام عصرمان رافراموش نکنیم وبدانیم که دل مولایمان خونست. خدایا!دست یاری ات راازمن کوتاه نکن ومولایم راازمن نرنـجان.می خواهم مسیرم خدایی باشد.پـس کمکم کن...
عـزیزی دارم آرام وصـبورومهـربان وسـاده دل و در راهی دور.دوسـتی بی ریاولی رنج کشیده.باصـفایش صـفامی کنم.باسکوتـش آرام می شـوم وبالبخـندش می خـندم.بادیدن اشـکهایش دلـم می لـرزدوباگـرفتـن دسـت یخـزده اش وجودم گرم می شود. ::هــرچه ایـنجامی نـویسـم فقط و فقط بـخاطـراوسـت:: [ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 10:0 ] [ شـــــــــاهـــــــــــرخ ]
اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ... اگر عشق نبود؛ اگر کینه نبود؛ قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند. اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،من بی گمان،دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیزهرگز ندیدن مرا. اگر خواب حقیقت داشت؛ همیشه خواب بودیم.هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛ ولی گنج ها شاید،بدون رنج بودند. اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد، خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند، و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم. اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛ محال نبود وصال!و عاشقان که همیشه خواهانند، همیشه می توانستند تنها نباشند اگر دروغ رنگ داشت؛ هر روز شاید،ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست، و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود. اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛ عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند دكتر شریعتی [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 13:50 ] [ شـــــــــاهـــــــــــرخ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |